من و تو يکي دهانايم
که با همه آوازش
به زيباترسرودي خواناست.
|
که دنيا را هر دَم |
|
|
|
در منظر ِ خويش |
|
|
|
تازهتر ميسازد. |
نفرتي
از هرآنچه باز ِمان دارد
از هرآنچه محصور ِمان کند
|
از هرآنچه وادارد ِمان |
|
|
|
که به دنبال بنگريم، ــ |
دستي
که خطي گستاخ به باطل ميکشد.
![[]](file:///D:/chars/25a1.gif)
من و تو يکي شوريم
از هر شعلهئي برتر،
که هيچگاه شکست را بر ما چيرهگي نيست
چرا که از عشق
روئينهتنايم.
![[]](file:///D:/chars/25a1.gif)
و پرستوئي که در سرْپناه ِ ما آشيان کرده است
با آمدشدني شتابناک
|
خانه را |
|
|
|
از خدائي گمشده |
|
|
|
لبريز ميکند |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:48  توسط پریا
|
دوست داشتن زیباست
گرچه پایان راه ناپیداست
ما به پایان راه نمی اندیشیم
که اکنون زیبایی در دوست داشتن است...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:54  توسط پریا
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:52  توسط پریا
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:46  توسط پریا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:27  توسط پریا
|
من از همان اول با یاس ها سروسری داشتم یا شاید انها با من رمزورازی داشتند
یک جور یک دیگر رو می فهمیدیم. زود با هم یک پارچه میشدیم و پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی
می افتد به سرعت از هم فاصله می گیریم.
آنها با من حرف می زنند گاه خوشحال و گاه کلافه ام می کنند.
با بهار می آیند و سه فصل بعد من با نگریستن به سرشاخه های بی گل انتظارشان را می کشم
چرا نمی دانم؟از مادرم که پرسیدم گفت: شاید برای این است که تو با آنها به دنیا آمدی با بهار
می گفت: خوب به یاد دارم وقتی به دنیا آمدی اولین نگاه تو را در سبدی از ترکه ی یاس کنار بسترم یافتم.
یاس ها رهایم نمی کنند یک ریز دارند غمی مرموز را به جانم القا می کنند
بی خود نیست که مادر مرا خیالباف لقب داده است اما هرچه می خواهند بگویند
ارتعاش یاس ها محسوس است چیزی باید آنها را نگران کرده باشد؟!
به خاطر خودشان؟ به خاطر مادرم؟ به خاطر من؟................فقط من؟
(از کتاب کیمیا خاتون)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:12  توسط پریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط پریا
|
*خطا کردن یک کار انسانی است اما تکرار آن یک کار حیوانی است
*انتقام ناشی از ضعف روحی کسانی است که قادر نیستند ناملایمات را تحمل کنند
* یک پرنده کوچک که زیر برگ ها نغمه سرای می کند برای اثبات خدا کافی است
* کسی که از مردم می ترسد به خدا معتقد نیست
*تنها دیوانگان هستند که پشیمان نمی شوند
* اگر به راه خطا رفتی از برگشتن مترس
*خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته غنیمت شمردن حال امیدوار بودن به آینده
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:13  توسط پریا
|
من به یک هراس
همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را
بی دلیل بر باد داده ام
بعد از این دیگر
نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد
و نه به اعتبار چند خیال رنگ ورو رفته.......................
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:3  توسط پریا
|
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:37  توسط پریا
|